ღღشبهای عاشقیღღ
دل نوشته های یک دختر ترک
سلام خوبین.....تو این اپم یه چند تا شعر میزارم بخونین حال کنین......... سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی *** یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گرهی بگشایم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... کـودک نـجـوا کـرد:خـدایـا بـا مـن حـرف بـزن.. ” گناهکاری روسیاهم باید به قطب بروم هفتاد کشیش یخی بتراشم و آن قدر اعتراف کنم تا از خجالت آب شوند ” ” مرا به صحنه می برند در پوستین گرگ تا شما را بترسانم در پشت صحنه انسانم اما نباید بدانید تا لایق همین باشم که می بینی ” ” به کوه می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم… به دریا می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم… در خواب می گویم سولماز را می خواهم جواب می شنوم من هم… اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم… زبانم لال…چه جواب خواهد داد؟ ” ” برف ” من اناری را میکنم دانه به دل میگویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود. “ خوشتون بیاد تصاویر خنده دار از گاف و سوتی ایرانی ها بقیه اش درادامه مطلب؟؟؟؟؟؟ یه داستان باحال!!! روزی زن و شوهری که مدتها در آرزوی فرزند بودند به پیش کشیشی رفتند و از او خواستند تا شمعی روشن کند و برای بچه دار شدن آن دو زوج دعا کند. کشیش آن شب شمعی روشن کرد و دعا هایش را خواند. روز بعد زن و شوهر از آن شهر رفتند. سالها از آن ماجرا گذشت. اما کشیش همیشه این خاطره را در ذهن خود نگاه داشته بود. روزی از روزها کشیش به جستجو بدنبال آن زن و شوهر بود که بالاخره پیدایشان کرد. به جلوی ذر خانه ی آنها رفت و دید که صدای بچه های زیادی از آن خانه به گوش می رسد خوشحال شد و در زد! زن در را باز کرد. کشیش گفت: دخترم من همان کشیشی هستم که چند سال پیش به خاطر بچه دار نشدن شما شمعی روشن روشن کردم. زن گفت: آری یادم آمد کشیش گفت: میتوانم با شوهرتان صحبت کنم؟ او هم اینک کجاست؟ زن گفت: رفته است تا آن شمعی که تو روشن کرده ای را خاموش کند! خوبین؟ طاعات و عبادتاتون قبول منوهم دعاکنینا ببخشید چند وقتی نبودم ... ببخشید دیگه نتونستم بهتون سربزنم این غمکده ی تنها رو روباحضورتون شاد کنین راستی این اهنگو خیلی دوست دارم ازتون میخوام نظرتونو دربارش بگین... ممنون خب حالا یه چندتا داستان دارم براتون ... بخونین حال کنین یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!! وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
اینم خیلی زیباست من که خیلی خوشم اومد شماچطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. خب این یکیم خوبه هااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!! پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
... من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم یک بهانه پوچ عاشقانه میخواهم ازغمی که میدانی باتوبودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گربهانه این باشد من بهانه میگیرم منو باش که فکر میکردم توبه عشق من اسیری فکر میکردم که نباشم ساده از دوریم میمیری منو باش که فکر میکردم تو تااخرش باهامی فکر میکردم تا همیشه تو رفیق گریه هامی منو باش که با خیالت هردم نفس میکشیدم منو باش که توی چشمام عکس چشاتو میکشیدم منو باش که با خیالت دارم اینجا کم میارم منو باش که توی شعرهام بازم اسمتو میارم شده بایک نگاه سرد... پشیمونم کن از رفتن یه کاری کن برای من واسه تقدیر بی فردام یه کاری کن که میدونی بیتو چقدر تنهام ... خیلی سخته که تورو ببینم و از کنارت اروم رد شم وتو حتی یه نگاهم ازم دریغ کنی این انصاف نیست بی انصاف... این مطلب تولدو پاکش کردم با اجازتون... به جاش یه چندتا شعر مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد دلتنگی ... واینک باران برلبه ی پنجره ی احساسم می نشیند وچشمانم را نوازش میدهد تاشاید ازلحظه های دلتنگی عبور کنم سهراب گفت چشمهارا باید شست .. شستم ولی... گفت جور دیگر باید دید... دیدم ولی... گفت زیرباران باید رفت... رفتم ولی... او نه چشمهای خیسوشسته ام را... نه نگاه دیگرم را... هیچکدام راندید!!! میخوایتم برای ازدست دادنت گریه کنم دیدم همه ی اشکهایم را برای بدست اوردنت ریختم... دیروز گذشت امروز درگذر است به فکر فردا باش که چطور خواهد گذشت زیرا امروز همان فردای دیروز است که چنین در گذر است... توبمان... با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من بامن بمان و بشنو حرفهای دل بیتاب مرا بامن بمان و باسر انگشتانت احساست اشکای تنهایی مرا از روز چهره ام پاک کن بامن بمان تا تمامی قصه های شبهای تنهایی را که شبهای یلدامن اسا را برایت بگویم بامن بمان تابه تو نشان دهم که درنبودنت چه اه ها کشیده ام و چه اشکها ریخته ام می دانم نمی مانی اما ارزوی غیرممکن را با خود دارم میدانم همیشه میگویی غیرممکن " غیرممکن است... مرا اینگونه باورکن... مرا اینگونه باورکن... کمی بیکس... کمی از یادها رفته... نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟ که شایدم به جرم ان غریبی و جدایی هست... مرا اینگونه باور کن... در گوشه ای از ذهنت هرگاه دفتر محبت را ورق زدی هرگاه زیر پایت خش خش برگهارا احساس کردی هرگاه در میان ستارگان اسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهنت نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو قول وقرار چقدر لحظه ها زود میگذرن انگار همین شب گذشته بود یادت میاد انگار همین چند ثانیه پیش بود گفتم هرگز از تو نمیگذرم وتو هم خندیدی و گفتی نمیدونی چقدر دوستت دارم اما تو بالاخره ترکم کردی و فراموش کردی که یک روز دوستم داشتی تو رفتی و موقع رفتن ناخواسته بردی چیزی را که نباید میبردی و بی رحمانه شکستی چیزی را که نباید میشکستی اما من هنوزم حاضر نیستم از تو بگذرم چون به تو قول دادم که نگذرم وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو بازم بیقرارمو دلواپس نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگه شدم عاشق تو نزار که بیتاب بمونم لالایی شبام تویی نزار که بیخواب بمونم دارم برات شعر میخونم شاید که یادم بمونی فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونم افلاطون میگه : اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی اگه عقلت عاشق شد بدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش عشق واقعیه خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از انها معشوقش را تنها برای خود نمیخواهد همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی درپی تو میدود و نامت را با صدای بیصدایی فریاد میزند و تو ... هیچ وقت اورا ندیده ای... حقیقت انسان به انچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته دران چیزی است که از اظهار ان عاجز است بنابراین اگر خواستی اورا بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار گویند میتوان خیلی دور ها را نزدیک احساس کرد! به بالا نگاهی انداخت اشعه افتاب به سویش زبانه کشید دوباره سر به گریبان فرو برد پلکهایش را بر هم بست عزمش را جزم کرد اینبار هم چشم به اسمان دوخت ولی اینبار فرق داشت تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند باز هم مقاومت کرد درحالی که اشک از رخسارش جاری بود رهگذری از او پرسید: به چه خیره شده ای؟ روشندل عاشق جواب داد به اتش فروزانی که بینایان از رویت او عاجزند. هیچ وقت رازت را به کسی نگو وقتی خودت نمیتوانی حفظش کنی چطور انتظار داری که دیگری برات راز نگه دارد چشم من نگاه کن فقط به من نگاه کن از دل دیوونه نترس به پای من گناه کن زمونه ای که عشقتو به سکه ای نمیخرن باید که دل بشکنی تا به تو افرین بگن خوشبختی به کسانی روی می اورد تا برای خوشبختی دیگران بکوشند همیشه یکی هست که دردو دلت رو بهش بگی ولی وای از اون روزی که همون یکی دردودلت باشه اگه چشات پرسید بگو ندیدمش... اگه گوشهات پرسید بگو نشنیدمش ... اگه دستت لرزید بگو مال سرماست... اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو دوستش داری... همیشه فکرکن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس سعی کن به طرف هیچکس سنگ پرتاپ نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته از تمومه کسایی که بهم نظر دادن معذرت میخوام اگه جوابشونو ندادم اخه تا دو ماه دیگه به نت نمیام دیگه نمیتونم به نظرهای لطف شما عزیزان جواب بدم به بزرگی خودتون ببخشید مر۳۰ از همتون قربون شما سلااااااااااااااااااااام بر همه ی دوستااااااااااااااااااااااااااااای گلم عید همتون مبااااااااااااااارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین اینم ماهی عید تقدیم شما عزیزان اینم کل کل دو تا شاعر امیدوارم خوشتون بیااااااااااااااد شاعر زن میگه سال ۹۰ دوباره و پیشاپیش مبارک ارزو دارم به خواسته دلتون برسید ارزومند ارزوهایتان هستم چندا داستان برا دوستای عزیز گذاشتم بخونید حالشو ببرید
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود … صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از> من> خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶, ۲۸۴,۲۳۲ عدد است و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹, ۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت…. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . . . . . اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید !!!!
و ماشینشو متوقف میکنه. پلیسه میاد کنار ماشینو میگه: گواهینامه و کارت ماشینو بدین. اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست. من صَحَبی (صاحب) ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب. شوما منا گرفتین. پلیسه که حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرماندهاش و عین قضیه رو تعریف میکنه و درخواست کمک میکنه. فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل میرسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟ اصفهانیه گواهینامهاش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: کارت ماشین؟ اصفهانیه کارت ماشین که به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز کن. اصفهانیه درو باز میکنه و فرمانده میبینه که صندوق هم خالیه. فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟! اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم
داستان پسرک شیطون مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد! در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید … با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان «« دوستت دارم بابایی»» ….. ….. روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش… بقیه در ادامه مطلب
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. اما نمیدانم چرا با یک نگاه عاشقانه ات در هم شکستم و از قبل هم دیوانه تر شدم دارم میرم تا سرنوشت مارو به بازی نگیره خوب میدونم این عاشقی از یاد هردومون میره شاید دیگه نبینمت شاید نگاه اخره چشمای بی گناه تو اتیش به جونم میزنه.... از حدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردمو نوشتم نازنینم یاد تو یا مرگ مرا ببخش پیش از انکه نگاهت کنم به پرنده ها سلام کردم مرا ببخش که خلوت زلالت را نادیده گرفتم و قبل از انکه به تو برسم پنجره های تو را شکستم مرا ببخش که با بی اعتنایی از تو گذشتم جز اینکه فکر کنم تو مرا باور نداشتی (با کارهایی که با تو کردم سخت پشیمانم کاش میتوانستم زمان را به عقب بکشانم و رفتارم را با تو درست کنم ولی حیف... از تو فقط یه خواهش دارم که منو ببخشی و تموم خاطرات بد رو فراموش کنی میدونم اشتباه از من بود کارایی کردم که نباید میکردم ولی گفتم که پشیمانم تورو خدا منو ببخش...میدونم به اخر خط رسیدم ولی میخوام شانسمو امتحان کنم فقط ... یه نظر) تو گمون کردی بری دنیا حرومه واسه من عشق تو دروغ بود فقط اینو از چشات فهمیدم شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که لیلیت هستم بیاد داری ان روز را که بر روی شاخه خشکیده خیالم و در باغ تنهایی برایم نشستی و برایم قصه ها گفتی وبه من حرفها اموختی قصه مهر قصه ی تنهایی و قصه ی محبت را. اری تو به من عشق خواندی عشقی که سراسر پاکی بود یکرتگی .تو نشانم داری که کدامین نشانه را برای تکیه گاه برگزینم ان زمانکه در زندگی شکست خوردم و همه چیز وهمه کس با من پیمان تنهایی امید من تو بودی تو که مظهر عطوفت و مهری... . تو دریایی و من موج اسیرم که میخواهم در اغوشت بمیرم بیا دریای من اغوش بگشا نمیخواهم جدا از تو بمیرم بر خاک بخواب نازنین تختی نیست اواره شدن حکایت سختی نیست ازپاکی اشکهای خود فهمیدم غیر عشقت هرچه گویی ترک ان هم میکنم در عرض یه روز میشه یه نفر رو خرد کرد در عرض یه ثانیه میشه یکی رو دوست داشت در عرض یه روز میشه عاشق شد یک عمر طول میکشه تا بتونی کسی رو فراموش کنی ناپلئون میگه حرفی بزن که بتونی بنویسیش چیزی بنویس که بتونی امضاش کنی چیزی رو امضا کن که بتونی به پاش وایسی پس دوستت دارم غروب غروب محبت را دوست دارم چون به رنگ سرخی است و سرخی را دوست دارم چون به رنگ خون است است دل را دوست دارم چون جایگاه محبت است و محبت را دوست دارم که به دنبال ان میگردم دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تورا دوست نمی دارد کسی که تو دوستش نداری تورا دوست دارد اما کسی که تو هم دوستش داری او هم دوستت دارد به رسم وایین هرگز به هم نمی رسند و زندگی یعنی این.... یکی میپرسد اندوه دلت چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟ برایش صادقانه مینویسم برای انکه باید باشد و نیست خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ خداحافظ زمانی که برایم ارزو بودی خداحافظ زمانی که فقط در یاد او بودی خداحافظ همین کافی ویک لبخند هزاران قطره برگونه و چشم وجاده و پیوند خداحافظ فقط یکبار برای رفتن جانم برای مرگ چشمانم برای عشق وایمانم خداحافظ ویک واژه ویک رفتن و یک خنده ویک ارامش ومردن خداحافظ تمام قصه ها ارام میمیرد و باران تا ابد چشمان من را سلطه میگیرد خداحافظ که انگار اخر قصه است وپایان پراز ارزش و غصه است خداحافظ کمی غمگین تر از رگبار خداحافظ به امید دوباره خنده و دیدار خداحافظ کمی زوده نرو حالا خداحافظ از این لحظه منم اینجا تک وتنها خداحافظ ولی یادت نره نامرد برای دوری ما اسمون با خود دعا میکرد خداحافظ جدا از هم خدا حافظ خداحافظ فقط یک کم خداحافظ بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم که هر دم باخودش اورد برایم همدمی دیگر زبس از غم وفا دیدم شدم شرمنده ی غم هم خدایا مهلت غم هم برایم شد غمی دیگر عاشق و اوارگی بیچارگی دارد به پیش مرگ باید بود و رفت باید گذشت از جان خویش به دیدارم چه روزی خواهی امد که من زیباترین جامه بپوشم بچینم انقدر گلهای زیبا که اندیشی که یک گل فروشم از ان ترسم تورا تا میبینم زشادی من ببازم عقل و هوشم به وقت مرگ من دانستی ای دوست که بعداز تو دگر خانه بدوشم اگر روزی به دیدارم نیایی دگر تا اخر دنیا خموشم شب میشوم و بر خود سایه می افکنم عشق میشوم و از تنهایی خود میگریم... خزان وزمستان غم انگیز را نادیده میگیرم وبه امید بهاری دل انگیز دردل ارزوها میپرورانم . سحرگاهان در خنده ی خورشید نگاه جذاب ونافذ تورا میبینم وشامگاهان درتجسم ماه قیافه ی ملکونیت راتماشا میکنم دردانه های شبنم در پی اشکت ودر شگفتن غنچه ها در پی لبخندت میباشم ای مایه ی زندگی فراموش نکن که تا اخرین دقایق عمر تو را چون بت پرستش نموده وهمواره دردل وجان من جای داری وتا اخرین دم به همان صداقتت در پرسید:پس به خاطر چه زنده هستی ؟بااینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو بایک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ درحالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است. به ..........بگو که فرشته دیوانه ی توست انتظار ... در کنار جاده های شب با یک بغل یاس منتظرت میمانم دلواپسی هام رو به شب میبندم قاصدک های خیالم را به سویت پرواز میدهم ومنتظرت میمانم دیگر از نامه ها خسته ام زیر سکوت قلبهای اهنی میشکنم وبا دلهای تنها منتظرت میمانم تورا در سپیده دم فردا میبینم و صدای دلنشینت را میشنوم ... نمیدونم نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت میکنم روزای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثله همه دورنگ باشم دل نبازم میتونم مثله همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیام جمعش کنم حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا بازم مثله اونا یک دروغگو میشمو همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم که چه کسی دوستم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره...
مـرغ دریـایـی آواز خـوانـد، کـودک نـشنـیـد.
سـپس کـودک فریـاد زد: خدایـا با مـن حـرف بـزن…
رعـد در آسمان پیچـید، امـا کـودک گوش نـداد.
کـودک نـگاهی بـه اطرافـش انـداخت و گـفت: خدایـا بگـذار ببینمت… ستـاره ای درخشیـد ولی کـودک تـوجه نـکرد.
کـودک فـریاد زد: خـدایا بـه من معجـزه ای نـشان بـده… و یـک زنـدگی متـولد شـد، امـا کـودک نفهمیـد.
کـودک بـا نـاامیـدی گـریست… خـدایا بـا مـن در ارتبـاط بـاش. بـگذار بـدانـم اینجـایی…
بنـابر ایـن خـدا پـایین آمـد و کـودک را لـمس کـرد…
ولـی کـودک، پـروانـه را کنـار زد و رفـت
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خود کشی یک ابر است ”


ادامـ ـه حرفـ ـامونــ
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
" دوشیزه هالیس می نل "
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود . در طول یکسال و یک ماه پس از آن ، آن دو بتدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد. به نظر هالیس اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهریاش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت "جان" فرارسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
" 7 بعد ازظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک "
هالیس نوشته بود : " تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت."
بنابراین رأس ساعت 7 "جان" به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست میداشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
" زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گلها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاری میمانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد, اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟" بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفشهای بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور می شد، من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم:
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم ! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است !


اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

گریه کن تامیتونی پیش اون نمیمونی
عین خیالت هم نیست یکی داره میمیره ![]()
هروقت که تنها میشه سراغتو میگیره ![]()
عین خیالتم نیست این دل دلواپسو ![]()
عین خیالتم نیست یکی هنوز منتظره ![]()
یکی بادوتاچشم خیس هنوز نگاهش به در ![]()
عین خیالتم نیست اگه یه روز نباشم ![]()
عین خیالتم نیست دوستت نداشته باشم ![]()
دیگه بادیدن تو حسی نداشته باشم ![]()
عین خیالتم نیست یکی هنوز منتظره ![]()
یکی بادو تا چشم خیس هنوز نگاهش به دره ![]()
بی گناه بودم و اما چه تهمتی زدی
نمیدونستم عزیزدل شکستن هم بلدی
عاشقت بودم وساده ازمنو دلم گذشتی
نمیدونستم عزیزم توی سینه دل نداشتی
یادته دلمو گرفتوگفتم این حرفا بهونه است
دل عاشقو شکستن رسم عشق این زمونه است
بی گناه بودم و اما تو چه تهمتی زدی
نمیدونستم عزیزم دل شکستن هم بلدی
اره گفتی و منم رفتم و مردم تو دلت
بی گناه بودمو اما چه تهمتی زدی
![]()
![]()
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجن آفرید!
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید![]()
![]()
به نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید
جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!
بعد از خوندن حتما نظراتتونو بهم بگین ممنون
حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کنم،
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.
ادامـ ـه حرفـ ـامونــ
![]()
![]()
اگر کسی رو دوست داری به او بگو زیرا معمولا قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند![]()
![]()
دوستت دارم و تنها تو را میپرستم ![]()
بیا تا که نفسی هست باهم باشیم
به غنچه های محبت بهار هم باشیم
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش
یا دم از مردی نزن یکسره نامرد باش
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز است
کارم از گریه گذشته به خودم میخندم...![]()
![]()
شادی از غم میپاشه خنده حرومه واسه من
دوست جدیدتو بهت تبریک میگم چه زود فراموشم کردی چه زود ازم گذشتی 


ترک دنیا کرده ام من ترک جان هم میکنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





![]()

![]()





![]()
![]()
روزهارا میگذرانم و شبهای جوانی رابه یادعشق تو به صبح میرسانم
پرسید:به خاطر چه زنده هستی؟ بااینکه دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو گفتم به خاطر هیچکس 
ای ماه قشنگ که اسمان خانه ی توست 


















| طراح : | صـ♥ـدفــ |

بادست پر

















































